close
تبلیغات در اینترنت
مطلب و داستان و حکایت و شعر - 2

بسیجی سلام

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ بسیجی سلام خوش آمد میگویم ... در این جنگ نرم وظیفه مجموعه فرهنگی این است که هنر را تمام عیار و با قالبی مناسب به میدان آورد تا اثرگذار شود. مقام معظم رهبری

انسان مغرور چه حقیر و کوچک است

چراکه نمی داند بعداز بازی شطرنج

شاه وسربازهمه دریک جعبه قرارمیگیرند....






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:شطرنج، بازی شطرنج، انسان مغرور، انسان حقیر،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 56

[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 18:10 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد

گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی

گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد

گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن

 

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم و چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست ،

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:داستانک، داستان کوتاه، زاهد، استار، فانوس، مطلب باحال،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 116

[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 18:5 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

 زیباترین رژیم غذایی،
دست كشیدن از خوردن گوشت برادرِ مُرده است...!

این رژیم در روز قیامت تاثیر زیادى در برداشتن بار،
از روى دوش و قدمهایمان دارد!

"...غیبت نکنیم..."






طبقه بندی: دانستنی و سرگرمی، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:رژیم غذایی، غیبت، گوشت برادر را خوردند،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 98

[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 17:24 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

جالب‌ ترین خصوصیت بشر تناقض است !

به شدت عجله داریم بزرگ شویم

و بعد دلمان برای کودکی از دست رفته‌مان تنگ می‌شود

برای پول در آوردن جسم خودرا مریض می‌کنیم

بعد تمام پولمان را خرج می‌کنیم تا دوباره سالم شویم

طوری زندگی می‌کنیم که انگار هرگز نمی‌میریم

 

و طوری می‌میریم که انگار هرگز زندگی نکرده‌ایم ...







طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:نقض، مطلب، مطلب باحال، مطلب کوتاه لاحال،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 80

[ پنجشنبه 23 بهمن 1393 ] [ 16:38 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

عارفی را گفتند

دنیا را چگونه می بینی؟

گفت:

آنچنان که بدون رضایت من

برگی از درخت نمی افتد!!

گفتند :

مگر تو خدایی؟

گفت :

نه

 

راضی ام به رضای خدا....

گاهی نه گریه آرامت میکند و نه خنده

نه فریاد آرامت میکند و نه سکوت

آنجاست که با چشمانی خیس

رو به آسمان میکنی و میگویی

خدایا تنها تو را دارم

تنهایم مگذار






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:برگ درخت، تصویر متحرک، عارف، از عارفی پرسیدند،
امتیاز : :: نتیجه : 4 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 4
تعداد بازدید مطلب : 82

[ پنجشنبه 23 بهمن 1393 ] [ 16:29 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

 

  اول راه بودیم گفتن فضای مجازی!


  گفتن شده ابزار تبلیغاتی دشمن! بچه مذهبی ها عقب نمونید! "


  اونقدر صفحه بسازید و مطلب نشر بدید


  و دینتون رو به عالم نشون بدید که اونا عقب بکشن..."


  اما چی شد! کم کم صفحه های عقیدتی خصوصی شد...


  کم کم عکس های شخصی کم کم "اشتراک زندگی خصوصی" با همه...


  کم کم "خواهر" "برادر" "خواهر عزیزم" "برادر گلم"...


  کم کم بعضی بچه مذهبی ها "کم حیا" شدند...






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:فضای مجازی، خواهر، برادر،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 85

[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 18:12 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

‌ 
معلم طبيعت سَرِ كلاس حضور و غياب مى كرد!... 
‌ 
گُل لاله! حاضر!..‌ 

گُل اقاقى! حاضر!...‌ 

گُل شمعدانى! حاضر!...‌ 

گُل ياس! حاضر!...‌ 

گُل نرگس!...‌ 

گُل نرگس! جوابى نيامد!...  
‌ 
دوباره تكرار كرد: 

گُل نرگس!... باز هم جوابى نيامد!...‌ 

از همشاگردى‌هايش پرسيد و آن‌ها، فقط جاى خالى‌اش را

نشاندادند!... 

و معلم خوب فهميد كه گُل نرگس، مدتى است منتظر بهار است و

هنوز، فصل آمدنش از راه نرسيده است!... 

‌ 
كاش همه‌ى گل‌ها با هم صدا زنند: 

گُل نرگس بيا!...‌ 

سلام عزيزترين!‌ 

جمعه ات نزدیک است بيا!... 
‌ 
اللّٰهم عَجِّل لِوَلیکَ الفَرَج ‌‌






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:داستان جالب، داستان حضرت مهدی، گل نرگس، غیبت امام زمان،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 107

[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 18:8 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

داستان های زیبا درباره نماز






ادامه مطلب ...



طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:داستانهایی زیبا در مورد نماز، نماز، داستان در مورد نماز، داستان های کوتاه در مورد نماز، داستانهای امامان در مورد نماز، نماز ستون دین، حدیث امامان،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 421

[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 10:26 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

ورود امام زمان اکیدا ممنوع!!!!

یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند.


هنوز تصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند.


لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود...


برای عروس بسیارمهم بود كه چه كسانی حتما در عروسی اش باشند.


از اينكه داییش سفر بود و به عروسی نمي رسيد دلخور بود...



کاش می آمد ...


خيلی از كارت ها مخصوص بودند.

مثلا فلان دوست و فلان فامیل

فلان مدیر ...


خود و همسرش کارتها را می بردند

و سفارش هم ميكردند كه حتما تشریف بیاورید

خوشحال میشویم


اگر نیایید دلخور میشوم.


دلش مي خواست عروسی اش بهترين باشد. همه باشند و


حسابی خوش بگذرانند.


همه چیز هم تدارک دیده بود.


آهنگ - گروههای ارکست - وبسیاری چیزها و افراد و وسایل دیگر


آنها حتما بايد باشند، بدون آنها که خوش نمی گذرد.




بهترین تالار شهر را آذین بسته بودند


چند تا از دوستانشان که خوب میرقصند هم

حتما باید باشند تا مجلس گرم شود.


آخر شوخی نبود که- شب عروسی بود...



همان شبی که هزار شب نمیشود.


همان شبی که همه به هم محرمند.


همان شبی که وقتی عروس بله میگوید

به تمام مردان شهر محرم میشود


این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم...


همان شبی که فراموش میشود عالم محضر خداست.


اما نه یادم آمد.


این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.


همان شبی که حتی داماد هم آرایش میکند.


همه و همه آمدند


حتی دایی که مسافرت بود همه بودند ...


اما .....................

اما کاش امام زمان "عج" هم حضور داشتند.



حق پدری دارد بر ما...



مگر می شود او نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



عروس برایشان كارت دعوت نفرستاده بود،

اما آقا آمده بودند.

اما متاسفانه


به تالار كه رسيدند سر در تالار نوشته بود:


(ورود امام زمان"عج" اكيدا ممنوع!)



آقا دورترها ايستادند و فرمودند: دخترم عروسيت مبارک!



ولی اي كاش كاری ميكردی تا من هم می توانستم بيایم ....


مگر میشود شب عروسی دختر، پدر نیاید.


(آخر امامان پدر معنوی ما هستند)


دخترم من آمدم اما ...


گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت


و برای خوشبختی دختر دعا کرد....


یا صاحب الزمان شرمنده ایم ...به خاطر مثلا روشنفکر بودنمان!!!






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:ورود امام زمان اکیدا ممنوع، امام زمان، کارت عروسی، شب عروسی،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 93

[ یکشنبه 19 بهمن 1393 ] [ 18:45 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

 

چادری که باشی راننده تاکسی در جواب سلامت میگه سلام خانوم...

چادری که باشی حتی جنتلمن ترین هاشم میدونن که نباید دستشونو دراز کنن و بخوان بهت دست بدن!!!...

چادری که باشی تنها سیاهی که ازت دیده میشه چادرته نه خط چشمت...

چادری که باشی فروشنده بهت میگه خانوم این دامنی که انتخاب کردید کوتاهه ها اگه میخواین یکی دیگه بیارم؟؟؟!!!

بعد تو با خودت میخندی و میگی لابد فروشنده فکر میکنه من تو خونه هم چادر سرمه!!!....

چادری که باشی وقتی می بینی دخترای دانشگاه بعد از رد کردن حراست چادرشونو تو کیفشون مچاله میکنن و حس پیروزی میکنن و افتخار دلت میشکنه...

چادری که باشی سرت بالاست و نگاهت پایین...

چادری که باشی تو هر سطح براقی چادرتو چک میکنی نه میزان بلندی کلیپس و پوش موهاتو...

چادری که باشی یه وقتایی زود مورد قضاوت قرار میگیری و یه وقتایی بهت برچسب (خشک مقدس)میزنند...

چادری که باشی ادمایی هستن که میخوان انتقام تضادشون با جامعه رو از تو بگیرن و تو رو مقصر همه مشکلات نظام و دولت بدونن!!!...

چادری که باشی خوب میدونی میراث حضرت زهرا رو سرته...

پس هروقت دلت شکست و مسخره ت کردن اینو بدون خدا همون لحظه بهت میخنده...







طبقه بندی: دختر . پسر . حجاب، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:چادری که باشی، چادر، حجاب، مطلب باحال در مورد حجاب،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 134

[ یکشنبه 19 بهمن 1393 ] [ 18:35 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما
شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان
براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به
گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و
بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول
قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به
جوان گفت که به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده
نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت
کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن
کسی مسلمان نمیشود !!!






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:داستان کوتاه، جوان، چاقو، مسجد،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 135

[ یکشنبه 19 بهمن 1393 ] [ 18:24 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

بس که دلم گرفته بود

رفتم یه شب امام رضا

رفتم به پشت پنجره

بلکه آقا بده شفا

یکی یکی مریض ها رو

آقا خودش میداد شفا

نوبت به درد من رسید

فرمود چته امام رضا

گفتم آقا نمیدونم پر میزنه دلم چرا؟

فرمود دوای تو اینه باید بری به کربلا

گفتم حالا که اینطوره آقا بیا با هم بریم

فرمود مگه نمیبینی مریض دارم میدم شفا

من خودم امضا میکنم خودت برو به کربلا

اما باید قولی بدی

شب های جمعه که میشه

بروی توی حرم بمون

مادر من وقتی اومد، سلام من رو برسون

گفتم آقا «ترسم اینه جواب سلاممو نده»

فرمود به مادرم بگو، منو رضا فرستاده






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:تر سم اینه جواب سلاممو نده، امام رضا، کربلا،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 163

[ شنبه 18 بهمن 1393 ] [ 16:29 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

"خدایا...می خواهم زمین را از نزدیک ببینم ، اجازه می

خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت... فرشته گفت: "تا

بازگردم ... بال هایم را اینجا می سپارم . این بال ها در

زمین چندان به کار من نمی ایند ." خداوند بال های فرشته

را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت : "بال

هایت را به امانت نگاه می دارم ...اما بترس که

زمین اسیرت نکند ... زیرا خاک زمینم دامنگیر است ..."


فرشته گفت :"باز می گردم ... حتما باز می گردم .

این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد ."

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال

تعجب کرد . او هر که را که می دید...به یاد می اورد...

زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود... اما نمی فهمید چرا

این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی

گردند؟ روزها گذشت... و با گذشت هر روز فرشته چیزی

از یاد برد... و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان

گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد... نه بالش را نه

قولش را ... فرشته فراموش کرد......فرشته در زمین

ماند...... فرشته هرگز به بهشت بر نگشت... هرگز...

این حکایت حکایت ما انسانهاست.پاک روی زمین میایم ،

زمین گیر میشیم ، خدا و قول ها و تعهد هامونو نسبت

به خدا فراموش میکنیم ودر آخر حسرت دیدار بهشت...






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:حکایت انسانها، فرشته تصمیم خود را گرفته بود، خدا، امانت،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 96

[ شنبه 18 بهمن 1393 ] [ 16:23 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

اول راه بودیم

گفتن فضای مجازی!

گفتن شده ابزار تبلیغاتی دشمن!

بچه مذهبی ها عقب نمونید!

اونقدر صفحه بسازید و مطلب نشر بدید و دینتون رو به عالم نشون بدید که اونا عقب بکشن...

اما چی شد!

کم کم صفحه های عقیدتی خصوصی شد...

کم کم عکس های شخصی...

کم کم اشتراک زندگی خصوصی با همه...

کم کم "خواهر"   "برادر"

"خواهر عزیزم"      "برادر گلم"

کم کم بعضی بچه مذهبی ها " کم حیا "شدند...

کم کم شوخی با نامحرم...

کم کم دایرکت

کم کم چت

مگه جایی که فقط تو باشی و نامحرم نفر سوم شیطان نیست؟...

فَتَامَّل

عَلَیکُم بُاَنفُسَکُم

آقا پسر مذهبی!     برادر من !

حداقل روی اهداف نفسانی خودت پوشش دین و جذب حداکثری نذار!

خانم چادری!

آقایی که با دیدن عکست که اتفاقا توشم با حجابی ، میگه خدا حفظت کنه ، میگه چادر بهت میاد!

زیر پستش هم یه بدحجاب مینویسه که چی بهش میاد...

آی پسر و دختر مذهبی!

نکنه منتظری شیطون با حربه های پارتی و شماره دادن و دور دور کردن بیاد سراغت؟!

توهم با افتخار احساس کنی چقدر مومنی!!!

نخیر...

برای امثال ماها از اینجا شروع میشه که کمتر احساس گناه کنیم

که کم کم از راه به در شیم!

یا از راه به دور شیم!

به یه جایی برسیم ببینیم دیگه...






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:حجاب، فضای مجازی، دختر مذهبی، پسر مذهبی،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 98

[ شنبه 18 بهمن 1393 ] [ 16:13 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

حجاب

از دو کلمه ( حج + آب ) درست شده است .

حج مایه ی حیات توحیدی مومن و آب مایه ی حیات مادی مومن است!

کسی که از حجاب فاصله میگیرد مرده ی متحرک است !

وقتی میشنوی میگن اُمُل !

وقتی میشنوی میگن کلاغ سیاه...

وقتی میشنوی میگن چادر نشین...

سکوت نشانه ی وقار و آرامش توست...

چادر یا جادر؟؟؟!!!

به نظر میرسد تلفظ اصلی و صحیح چادر ، جادر بوده است !

جادر یعنی : جای درّ و گوهر...






طبقه بندی: دختر . پسر . حجاب، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:حجاب، مطلب باحال در مورد حجاب، حج، آب،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 82

[ شنبه 18 بهمن 1393 ] [ 16:4 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم

که مامانت به عروسی نیاید! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت

چنین گفت:در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند

در خانه های مردم رخت و لباس میشست..

حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط

بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا

خجالت زده کرده است.به نظرتان چکار کنم!! استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم ؛به منزل برو

و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی و جوان به منزل رفت و اینکار

را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد..

زیرا اولین بار بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده

و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید ، طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از

درد به لرز میفتاد. پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد

خود زنگ زد و گفت: ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی! من مادرم را به امروزم نمیفروشم..

چون اون زندگی اش را برای آینده من تباه کرد!!


برای سلامتی همه مادران و شادی روح مادرایی ک نیستن صلوات






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، ازدواج،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 93

[ شنبه 18 بهمن 1393 ] [ 10:15 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

برایتان اینگونه آرزو میکنم:

آن زمان که در محشر , خدا بگوید چه داشتی 

حسین سر بلند کند و بگوید!

حساب شد مهمان من است…






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:ارزو، حسین، محشر، خدا،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 95

[ شنبه 20 دي 1393 ] [ 11:16 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

کهن ترين کشورهاي جهان:


10:هند 322 سال قبل از ميلاد                      

9:يونان 337 سال                         

8:ژاپن 660 سال                          

7:سوريه 850 سال                          

6:ارمنستان 858 سال                       

5:گرجستان 1300 سال                     

4:چين 2070 سال                           

3:کره 2333 سال                             

2:مصر 3500 سال                                            

و در رتبه نخست هويت من و شما،فراموش شده در زير خروارها خاک ناميست به افتخار زمان و جهان و مکان و رتبه نخست...


1: ايران 3900 سال قبل از ميلاد                 


اینجور متنا کپی کردنش حال میده به ادم.






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:کهن ترین کشور جهان، ایران، مطلب در مورد ایران،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 70

[ یکشنبه 14 دي 1393 ] [ 17:49 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

 تفاوت :

سی ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ ؛ یکیشون ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ ، ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ

ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ !! ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : « ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ ؛ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻟﻪ» ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ!!!


چند وقت پیشم ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ میلیارد و اون یکی دوازده هزار ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ تومن ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ

ﺍﻭﻧﻢﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ!!!

جالب که این دومی ها سنگ اولی ها را به سینه میزنن و خودشون حافظ خون اونا میدونن!!!؟؟






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:سی سال پیش، شهید، پول،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 93

[ یکشنبه 14 دي 1393 ] [ 10:5 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

سفارش پیامبر(ص)به حضرت فاطمه(س)

هنگام خوابیدن:مخواب مگر اینکه چهار عمل را بجا بیاوری 

1)قرآن را ختم کن 

2)پیامبران را شفیعان خود قرار دهی 

3)مومنین را از خود خشنود سازی 

4)حج و عمره بجا آوری 


فاطمه(س)فرمود:یا رسول الله(ص)من توانایی انجام این اعمال را در این وقت کوتاه ندارم. 

پیامبر(ص)تبسمی کرد و فرمود: 

1)سه مرتبه خواندن سوره توحید(قل هو الله احد....)برابر با ختم قرآن است. 

2)صلوات بر من و پیامبران پیش از من سبب شفاعت خواهد شد

(الهم صل علی محمد و آل محمد و علی جمیع الانبیاء و المرسلین)(یک مرتبه) 

3)استغفار برای مومنین سبب خشنودی آنها از تو خواهد شد

(الهم اغفر للمومنین و المومنات)(یک مرتبه) 

4)ذکر(سبحان الله و الحمدلله و لا اله الاالله والله اکبر)(یک مرتبه)ثواب حج و عمره را دارد. 


منتهی الآمال ج1 ص229 انتشارات هجرت 

 

اینم یه هدیه بود به همه عزیزان 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:سفارش، پیامبر، حضرت فاطمه، سفارش پیامبر به حضرت فاطمه، بسیجی سلام،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 88

[ جمعه 12 دي 1393 ] [ 16:20 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

 روز قیامت و در محضر خداوند 


فرشتگان در حال خواندن اسامی جهنمیان بودند. 

که ناگهان نامش خوانده شد... 

چگونه می توانند مرا به جهنم ببرند؟ 

دو فرشته او را گرفتند و به سوی جهنم بردند. 

او تمام اعمال خوبی که انجام داده بود، را فریاد می زد... 

نیکی به پدرش و مادرش، روزه هایش، نمازهایش، خواندن قرآنش و... 

التماس میکرد ولی بی فایده بود. 

او را به درون آتش انداختند. 

ناگهان دستی بازویش را گرفت و به عقب کشید. 

پیرمردی را دید و پرسید: 

کیستی؟

پیرمرد گفت: 

من نمازهای توام 

مرد گفت: 

چرا اینقدر دیر آمدی؟

چرا در آخرین لحظه مرا نجات دادی؟ 

پیرمرد گفت: 

چون تو همیشه نمازت را در آخرین لحظه میخواندی! 

آیا فراموش کرده ای؟ 

در این لحظه از خواب پرید. 

تا صدای اذان را شنید وضو گرفت و به نماز ایستاد. 

نمازت را سر وقت، چنان بخوان كه گویا آخرین نمازی است که میخوانی. 

خدا ميفرماید: 

من تعهدى نسبت به بنده ام دارم كه اگر نماز را در وقتش بپا دارد او

را عذاب نكنم و او را به بهشت ببرم. 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:اتش، نماز، جهنم، بسیجی سلام، نماز اول وقت، دوزخ،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 77

[ جمعه 12 دي 1393 ] [ 16:14 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

دختری یک تبلت خریده بود. 

پدرش وقتی تبلت را دید پرسید: 

وقتی آنرا خریدی اولین 

کاری که کردی چی بود؟ 

دختر گفت: روی صفحه اش را 

با برچسب ضدخش پوشاندم و یک کاور 

هم برای جلدش خریدم. 

پدر: کسی مجبورت 

کرد اینکار را بکنی؟ 

دختر: نه! 

پدر: به نظرت با این 

کارت به شرکت سازنده اش توهین شد؟ 

دختر: نه پدر، اتفاقا خود 

شرکت توصیه میکند که از کاور استفاده کنیم. 

پدر: چون تبلت زشت و 

بی ارزشی بود اینکار را کردی؟ 

دختر: اتفاقا چون دلم نمیخواهد ضربه ای بهش بخوره و از قیمت بیفته

این کار را کردم. 

پدر: کاور که کشیدی زشت شد؟ 

دختر: به نظرم زشت نشد؛ ولی اگه زشت هم میشد، به حفاظتی که

از تبلتم میکنه می ارزه. 

پدر نگاه با محبتی به چهره دخترش انداخت 

و فقط گفت: 

🔹"حجاب" یعنی همین🔹






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:حجاب، تبلت، خرید تبلت، پدر، دختر،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 69

[ جمعه 12 دي 1393 ] [ 16:9 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

مبارک باد آغاز امامت نور

مهدی جان!
اینک خداوند، سرنوشت زمین را به تو سپرده است.
شایسته ایستاده ای و چراغ های راه، در سرانگشتان اشارتت روشن شده است.
شایسته ایستاده ای و خورشید، بر پلک های آفتابی ات سجده برده است.
شایسته ایستاده ای و این آغاز روزهای انتظار است.

شایسته ایستاده ای و بر شانه های استوارت، بهار بوسه داده است؛ حضور روشنت امید این روزهاست.
شایسته ایستاده ای و اشتیاق امدنت، فرودست ها را به فرادست برده است.
زمین در پوست خود نمی گنجد و چراغ های هدایت، در دست های مهربانت روشن شده است.

اولین روز امامتت، اولین روزی است که جهان، با شوق در جذبه نورت سرشکر برآسمان سائیده است.
امروز اولین روزی است که خداوند سرنوشت زمین را به تو سپرده است.






طبقه بندی: عکس نوشته، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:اغاز امامت،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 69

[ پنجشنبه 11 دي 1393 ] [ 16:52 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

از صلیب سرخ آمده بودند اردوگاه اسرا گفتند: 

در اردوگاه شما را شکنجه‌تان می‌کنند یا نه؟ 

همه به آقا سید نگاه کردند 

ولی آقا سید چیزی نگفت 

مأمور صلیب سرخ گفت: 
آقا شما را شکنجه می‌کنند یا نه؟ 

ظاهراً شما ارشد اردوگاه هستید. 

آقا سید باز هم حرفی نزد. 

پس شما را شکنجه نمی‌کنند؟ 

آقا سید با اون محاسن بلند و ابهت خاص خودش سرش پایین بود و چیزی نمی گفت. 

نوشتند اینجا خبری از شکنجه نیست. 

افسر عراقی که فرمانده اردوگاه بود، آقای ابوترابی را برد تواتاق خودش گفت: 

تو بیشتر از همه کتک خوردی، چرا به اینها چیزی نگفتی؟ 

آقای ابوترابی برگشت فرمود: 

ما دو تا مسلمان هستیم با هم درگیر شدیم، آنها کافر هستند 

دو تا مسلمان هیچ وقت شکایت پیش کفار نمی‌برند. 

فرمانده اردوگاه کلاه نظامی که سرش بود را محکم به زمین کوبید و صورت آقا سید را بوسید بعدش هم نشت روی دو زانو جلو آقا سید و تو سر خودش می زد 

می گفت شما الحق سربازان خمینی هستید. 


روایت در مورد 
سید آزادگان "شهید ابوترابی" 

 

ﮔﻔﺖ: ﮐﻪ ﭼﯽ ؟ 
ﻫﯽ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﻬﯿﺪ! 
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﻧﺮﻥ ! ﮐﺴﯽ ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﻮﻥ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ! 
ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮﺍ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ! ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ!ﮔﻔﺖ ﮐﯽ؟ 
ﮔﻔﺘﻢ : ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﯾﺶ !.. 
ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ !؟ ﭼﯽ ﺭﻭ ؟... 
ﮔﻔﺘﻢ : ﻏﯿﺮﺕ ... 

 
 
کليد خونشو داد به مغازه ي سرکوچه... 
مي گفت بيست و نه ساله هر وقت ميره از خونه بيرون کليدشو ميده به من ميگه شايد پسرم وقتي بر ميگرده من نباشم کليد رو بده بره استراحت کنه آخه تازه از راه ميرسه خستست.....بيست و نه ساله بچش توي کانال کميل رفته و برنگشته 
 

درمیدان جنگ نرم موبایل ها می توانند سلاح باشند وپیامک ها فشنگ 
پس از سلاح وفشنگ خود بیهوده استفاده نکن 

 

سلام برآنهایی که از همه چیز گذشتند تامابه هرچه میخواهیم برسیم 

سلام برآنهایی ک قامت راست کردند تاقامت ماخم نشود 

سلام برآنهایی ک به نفس افتادندتاماازنفس نیافتیم 
سلام برمردان خدا 

سلام برشهدا...!






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:سلام بر شهدا، شهدا، مطلب در مورد شهدا، داستان شهدا،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 102

[ جمعه 05 دي 1393 ] [ 16:21 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

ابراج البیت نام هتلی مجلل در مکه، کنار کعبه است.

این هتل با 601 متر ارتفاع، بلندترین برج عربستان، و از نظر حجم (با ۱۵۰۰۰۰۰ مترمربع مساحت) از بزرگترین ساختمان های جهان است.

در بعضی از روزها، در زمان های خاص، سایه این برج بر روی کعبه می افتد که این اتفاق را به (سایه شیطان بر خداوند) تعبیر کرده اند.

کشورهای آمریکا و اسرائیل و انگلیس از عوامل اصلی ساخت این برج هستند.

برج دیگری روبروی همین برج و در طرف دیگر کعبه نیز در حال ساخت است.

در نوک این برج نمادی وجود دارد که شما فکر می کنید نماد اسلام یعنی ماه است.

اما خیر

این نماد بز بافومت، شاخ شیطان است که شوالیه های معبدی و فراماسون ها آن را می پرستند

و با کمی توجه به کلمه الله در برج می بینید که که این کلمه به (لا اله) به معنای معبودی نیست تبدیل شده است.

 

و اگر دقت کنید نماد شیطان بالاتر از الله قرار گرفته و این به این معناست که نعوذ بالله شیطان از خداوند برتر است.

نماد بز بافومت که در بالای برج ساعت هم استفاده شده است در فیلم جومونگ و امپراطور بادها هم به شدت استفاده شده است که فیلم جومونگ هم ساخته دست فراماسون ها است.

(جومونگ )یعنی: راهب یهودی

(چوسان )یعنی :خورشید یهودی

 

(جولبن) یعنی: لبنان یهودی.

از دیگر علامات شیطان پرستی این برج می توان به منعکس شدن نور از تک چشم نام ببریم که خود یک علامت فراماسونری است.

 

 از دیگر اهداف این برج این است که توجه زائرین کعبه را به خود جلب کند و از معنویت و بزرگی کعبه بکاهد.

نمای داخلی برج از لحاظ زیبایی مانند نمای بیرونی بسیار زیبا نیست و این خود یک دلیلی است بر این امر.

هنگام طواف نیز بعد از حرکت از رکن یمانی به سمت مقام ابراهیم ناگهان چشم طواف کننده به برج بزرگ ساعت برخورد می کند که این اتفاق نیز در شان و جایگاه کعبه نیست که چیزی دیگر توجه طواف کننده را به خود جلب کند.

 

همانطور که در تصویر بالا می بینید، برج مکه شباهت بسیار زیادی به برج ساعت بیگ بن در لندن دارد و نمادهای غیر اسلامی زیادی نیز در آن به چشم می خورد.

همانند همین شکل برج در فیلم ارباب حلقه ها نیز به چشم می خورد.

 

از کارهای دیگری که شیطان پرستان انجام داده اند، تغییر شکل خانه شیطان است.

اگر به تصویر بالا دقت کنید می بینید که خانه شیطان چه شکلی است.

این شکل از نمادهای شیطان پرستان است و به این دلیل این خانه را خراب کرده اند و اکنون دیواری را به جای آن ساخته اند.

 

در تصویر زیر نمای کنونی خانه شیطان را مشاهده می کنید.

همچنین گفته شده است که تک تیراندازی روی این برج قرار دارد تا به خیال خام خودشان هر وقت مهدی فاطمه(عج) ظهور کردند، ایشان را هدف قرار دهند.


 اخیرا نیز می بینید که کعبه را در خودش محصور کرده اند و دور آن حصاری ساخته اند و تمام تلاش خود را در کم کردن عظمت و بزرگی کعبه به کار برده اند، اما اینها نمی دانند که ( یدالله فوق ایدیهم).


 

تصویری از خلاصه ی ماجرای برج شیطان:


سه کلیپ در مورد برج شیطان:

دانلود کلیپ اول - 9 مگابایت

دانلود کلیپ دوم - 8 مگابایت

دانلود کلیپ سوم - 4 مگابایت






طبقه بندی: عکس نوشته، دانستنی و سرگرمی، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:برج شیطان در مکه، برج، شیطان، مکه،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 684

[ پنجشنبه 04 دي 1393 ] [ 11:48 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

(از زبان حال يك كربلايى)

ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ۲ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﮐﺮﺑﻼﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮﺻﺤﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﻣﺪﺍﺡ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﺿﻪ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﯾﻘﻪ

ﺍﻭﻥ ﻣﺪﺍﺡ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﺸﯿﺪ ﭘﺎﯾﻴﻦ ﮔﻔﺖ :ﻋﺒﺎﺱ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﺪﺍﺡ

ﺍﺭﻭﻣﺶ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﻌﺪ 25ﺳﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﺷﺪﻡ

ﺍﻻﻥ ﮐﻪ19 ﺳﺎﻟﺸﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮﮐﻤﺎﺑﺎﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺭﻣﻮﻥ ﺩﺭﺩﺵ ﻋﺒﺎﺳﻪ

ﺍﺯﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﮐﺮﺑﻼﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﭽﺖ ﻣﺮﺩﻩ . ﺩﺭﻭﻍ

ﻣﯿﮕﻦ ﮐﻪ ﻋﺒﺎﺱ ﺣﺎﺟﺖ ﻣﯿﺪﻩ. ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺖ. ﻓﺮﺩﺍﺵ

ﺗﻮ ﺻﺤﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭﻣﺪ. ﺑﺎ

ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺍﻻﻥ ﻣﺪﺍﺡ ﻭ ﻣﯿﺰﻧﻪ .ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺍﻭﻣﺪﺟﻠﻮ۴ ﭘﺎﯾﻪ ﮐﻪ

ﻣﺪﺍﺡ ﺭﻭﺵ ﻭﺍﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ ﺑﻐﻞ ﺿﺮﯾﺢ

ﺑﺨﻮﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺑﺎﺷﻦ . ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﻏﻠﻂ

ﮐﺮﺩﻡ. ﻣﯿﮕﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﺪﺍﺡ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ . ﮔﻔﺖ

ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﮔﻔﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻥ ﺯﻧﺎﺗﻮﻏﺴﺎﻝ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﻥ

ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ1 ﺑﺎﺭ ﺑﭽﻤﻮ ﺗﻮ ﺳﺮﺩﺧﻮﻧﻪ ﺑﺒﯿﻨﻢ . ﻣﯿﮕﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ

ﮐﺸﻮﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺭﻭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺑﺨﺎﺭﻧﺸﺴﺘﻪ ﺳﺮﯾﻊ

ﺍﻭﺭﺩﻧﺶ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪ. ﭘﺴﺮﻣﻮﻭﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ

ﺍﻭﻣﺪﮔﻔﺖ ﺑﺎﺑﺎکمﯼ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺱ؟ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﮐﺮﺑﻼﺳﺖ. ﮔﻔﺖ ﺑﻬﺶ

ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻥ ﺑﮕﻮﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﮐﻤﺎ ﺑﻮﺩﻡ. ﯾﻪ ﺍﻗﺎﯾﯽ ﺍﻭﻣﺪﺗﻮﺧﻮﺍﺑﻢ

ﮔﻔﺖ .ﭘﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺑﮕﻮ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺁﺑﺮﻭﻡ ﺗﻮ ﮐﺮﺑﻼﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﭼﺮﺍ

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ






طبقه بندی: عکس نوشته، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:از زبان حال يك كربلايى، کربلا، امام حسین، حضرت ابولفضل،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 76

[ پنجشنبه 04 دي 1393 ] [ 11:0 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

هر سال

بعداز محرم وصفر که میشه ،

به یاد سخنرانی حاج آقا امینی ، می افتم

که خطاب به مردم فرمود که

کبوتر بازها وقتی یه کبوتر از بازار می خرند ،

چند روزی بال و پرش رو می بندند ،

روی پشت بام خو نه بهش آب و دانه میدن ،

بعد چند روز

بال و پرش رو باز می کنند ، و پروازش میدن،

اگه اون کبوتر رفت و مجددأ برگشت روی همون پشت بام نشست ،

میگن هنر داره و رگه داره ، اما اگه برنگشت و رفت ،

روی پشت بام کس دیگه ای نشست ،

میگن بی هنر وبی رگ بود !

آهای مردم

آهای جوان ها ،

محرم و صفرگذشت

و توی این دو ماه امام حسین(ع) ما ها رو خرید

بال وپر مون رو بست پیش خودش نگه داشت ،

در این دو ماه میهمان امام حسین(ع) بودیم

و هر جا دعوتمون کردند به احترام امام حسین(ع) بود

و در واقع از آب و نان امام حسین(ع) خوردیم ،

حالا بعد دو ماه بال و پر مون رو باز کرده که پرواز کنیم ،

نکنه که بی هنر و بی رگ باشیم ،

بریم روی بام کس دیگه بشینیم ،

نکنه نان ونمک بخوریم و نمکدون بشکنیم ،

بیایید به امام حسین(ع)یه قول بدیم ،

قول بدیم که تا ماه محرم سال دیگه

فقط کبوتر امام حسین(ع) باشیم

وفقط واسه اون پرواز کنیم،

وفقط روی پشت بام اون بشینیم






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:هر سال بعد محرم و صفر، محرم، صفر، ربیع الاول، کبوتر، حاج آقا امینی،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 99

[ پنجشنبه 04 دي 1393 ] [ 10:46 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

پسر : بيا سكس كنيم 

دختر: نه پسر چرا نه ؟ 

اين ١چيز عاديه همه بهش نياز دارن 

دختر : اينو به خواهرتم گفتى..؟؟ 


متنفرم از افکاربعضی ها كه زن واسشون شده يه 

خوشگذرونى 

همونايى كه دختره راحت و خاكى باشه مى گن بابا اين همه كارست..

اگه پا نده خودشو بگيره مى گن اين خرابه ادا ،...در مياره 

همه ى جكا وپستاشون شده ٨٥.. و نظر دادن راجب اندام شخصى خانما..

بگو ببينم مادر و خواهر خودت سايزشون چنده ؟؟؟!!! آره شايد بعضيا الان بهشون

بر خورد ولى خيليا عين خيالشون نيست ، بى ناموسى بى داد مى كنه آره 

همونايى كه خيلى راحت راجب فيلماى مستهجنى كه مى بينن و نوع ارضاء كردن

خودشون مى نويسن.. اينقد بى حيا شديد !! 

فكر مى كنيد حيا فقط واسه زناست !! 

اسم خودتو گذاشتى مرد!! 

هركى قواى جنسيش بيشتره.. مرد تره.. ؟!! 

هر كى بى حيا تره مرد تره!؟؟ 

يه نگا به خودتون بندازيد همه فكر و ذكرو زندگيتون شده سوء استفاده از دخترا 

شما هايى كه مى گيد دخترا شوهر گيرشون نمى ياد.. اين ضعف ماست..

نه دخترا چون مرد كم شده ، چون ٩٩٪ شدن سوء استفادگر 

هر وقت فهميدى زن يعنى عشق آرامش بعد اسم خودتو بزار مرد.......مرد 






طبقه بندی: دختر . پسر . حجاب، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:مطالب سکسی، فیلتر، فیلتر شکن، اینوبه خواهرتم گفتی،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 101

[ چهارشنبه 03 دي 1393 ] [ 17:36 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

یادمه از کوچیکی بهمون میگفتن رسم جوونمردی نیست نمک بخوری و نمکدون بشکنی!

حالا خواهرم نمک حسین(ع) رو میخوری و ...

منبع : قاصدک






طبقه بندی: دختر . پسر . حجاب، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:حسین، نمک حسین، حجاب،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 73

[ سه شنبه 02 دي 1393 ] [ 17:44 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

زبان حال کبوتر بقیع با کبوتر حرم امام رضا (ع ): 
آی کبوتر که نشستی روی گنبد طلا  
تو که پرواز میکنی تو حرم امام رضا 
من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم  
سرمو بجای گنبد روی خاکها میذارم 
خونه ی قشنگ تو کجا و این خونه کجا 
گنبد طلا کجا قبرهای ویرونه کجا 
اونجا هرکی میپره طائر افلاکی میشه 
 اینجا هرکی می پره بال و پرش خاکی میشه 
اونجا خادما با زائر آقا مهربونن 
اینجا زائرا رو از کنار قبرها میرونن 
( تو که هر شب میسوزه چلچراغا دور و برت)  
به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت... 
السلام علیک یا امام حسن مجتبی






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:کبوتر، کبوتر حرم، کبوتر حرم امام رضا، کبوتر بقیع،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 135

[ سه شنبه 02 دي 1393 ] [ 16:47 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

کوری آمد وسط صحن تو، بینا برگشت 

یک زن ویلچری، روی دوتا پا برگشت 

کافرى تا به ضریح تو نگاهش افتاد 

سجده ای کرد سپس شیعه ی مولا برگشت 

خسته بود از همه ی آینه ها تا اینکه 

زشت آمد،متحول شد وزیبا برگشت 

آنکه در صحن به دنبال شفا آمده بود 

با نگاهی به ضریح تو مسیحا برگشت 

زائری گفت چرا اشک ندارم آقا 

نگهش کردی و با دیده ی دریا برگشت 

یک جوان حاجتش این بود: که زن میخواهم 

رفت تا اینکه شبی پیش تو بابا برگشت 

به گمانم که به طور تو مشرف شده بود 

آنکه با معجزه و با ید بیضا برگشت 

صبح درقامت یک مردگدا رفت حرم 

ظهر نزدیک اذان بود که آقا برگشت 

جبرئیل آمده بود ازوسط عرش، حرم 

دوسه تا فرش تکان داد و به بالا برگشت 

نفس خادمتان خورد به آن نصرانی 

در حرم شیعه شد،از مذهب ترسا برگشت 

زائری بود مردد جلوی ترمینال 

مشکلی داشت از اول به خدا با برگشت ... 

کپی فقط با درج منبع






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:امام رضا، معجزه امام رضا، مطلب امام رضا،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 164

[ سه شنبه 02 دي 1393 ] [ 16:33 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

اعمالی که موجب بی برکتی وفقر می شوند. 

1. غذا خوردن بدون شستن دست.                                                        

2. غذا خوردن بدون گفتن بسم الله. 

3. غذا خوردن در تاریکی 

4. غذا خوردن درحالت تکیه 

5. نوشیدن درحالت ایستاده 

6. خوردن نوشیدن درحالت جنابت 

7. استفاده از ظروف شکسته. 

9. قطع کردن نان با دندان 

10. خوابیدن بعد نماز صبح تا طلوع خورشید. 

11. خوابیدن بین مغرب وعشاء 

12. ادرارنمودن زیردرخت 

13. ادرار نمودن درحالت ایستاد 

14. ادرار نمودن درحمام 

15. جاروب زدن منزل موقع شب 

16. شانه کردن زنان سر خود را درحالت ایستاده 

 17. دعا نکردن برای پدر مادر 

18. کوتاه کردن ناخن با دندان 

19. صدا زدن پدر مادر با اسم آنها 

20. گذاشتن تار عنکبوت در خانه 


.ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﻤﻞ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ،

ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﺩﺭﺩ ﺷﺪﯾﺪ ﺩﺭ ﺳﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻗﺮﺁﻥ ،

ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺠﺰﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻗﺮﺁﻥ ، ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﻏﺶ ﻓﺮﻭ ﻣﯿﺮﻭﺩ ..ﻭ

ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﺩﺭ ﺍﻏﻤﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﻣﯿﺸﻮﺩ؟؟؟؟ 

ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﮐﻨﯿﺪ

،ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺳﻌﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﮐﻨﺪ؟؟؟؟ﻓﺮﯾﺐ ﺷﯿﻄﺎﻥ

ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭ !!!!!! 

التماس دعا 






طبقه بندی: دانستنی و سرگرمی، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:اعمالی که موجب فقر میشود، فقر، اعمال، مطلب باحال،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 166

[ دوشنبه 01 دي 1393 ] [ 9:49 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

آخرین وداع با یاران
... در یكی از روزهای بیماری در حالی كه سرش را با پارچه‌ای بسته بود

و علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش

بر زمین كشیده می‌شد، وارد مسجد شد و روی منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود و گفت: مردم وقت آن رسیده است كه من از میان شما غائب

گردم، اگر به كسی وعده داده‌ام، آماده‌ام انجام دهم و هر كس طلبی از من

دارد، بگوید تا بپردازم.

در این موقع مردی برخاست و عرض كرد: چندی قبل به من وعده دادید

كه اگر ازدواج كنم، مبلغی به من كمك كنید، پیامبر فورا به فضل دستور

داد كه مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمد و به خانه رفت.

سپس روز جمعه، سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد

و شروع به سخن نمود و در طی سخنان خود فرمود: هر كسی حقی

بر گردن من دارد برخیزد و اظهار كند، زیرا قصاص در این جهان، آسان‌تر

از قصاص در روز رستاخیز است.(1)
در این موقع سوادة بن قیس برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد

"طائف" در حالی كه بر شتری سوار بودید، تازیانه خود را بلند كردید كه

بر مركب خود بزنید، اتفاقا تازیانه بر شكم من اصابت كرد، من اكنون آماده

گرفتن قصاصم.
درخواست پیامبر یك تعارف اخلاقی نبود؛ بلكه جداً مایل بود حتی یك چنین

حقوقی را كه هرگز مورد توجه مردم قرار نمی‌گیرد جبران نماید. گذشته

از این، چون اصابت تازیانه بر شكم سواده عمدی نبود، از این نظر او حق

قصاص نداشته است، بلكه با پرداخت دیه‌ای جبران می‌گردید.

مع الوصف پیامبر، خواست، نظر وی را تامین كند.


پیامبر دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند، سپس

پیراهن خود را بالا زد تا سواده قصاص كند. یاران رسول خدا با دلی

پر غم و دیدگانی اشكبار و گردن‌های كشیده و ناله‌هایی جانگداز،

منتظرند كه جریان به كجا خاتمه می‌پذیرد؛ آیا سواده واقعا از در قصاص وارد

می‌شود؟

ناگهان دیدند سواده بی اختیار، شكم و سینه پیامبر را می‌بوسد؛

در این لحظه پیامبر او را دعا كرده، گفت: خدایا! از سواده بگذر،

همانطور كه او از پیامبر اسلام در گذشت.

 

رحلت پیامبر تسلیت باد

کپی فقط با درج منبع






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:وداع آخر، پیامبر اکرم(ص)، داستان پیامبر، داستان کوتاه، بسیجی سلام، رحلت حضرت محمد(ص)،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 119

[ یکشنبه 30 آذر 1393 ] [ 10:33 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

 

از دیرباز شب پایانی پاییز و شب آغازین زمستان برای ایرانیان شبی خاطره انگیز بوده است. شبی موسوم به «شب چله» یا «شب یلدا». شبی که در آن پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را برای استقبال از فرزندان می آرایند و فرزندان و نوه ها نیز از آن سو برای دیدار بزرگان خانواده بی قرارند.

ایران کشوری با چندین هزار سال قدمت و تمدن شبی را به شادمانی می نشیند که مردمش بنا به ذوق و سلیقه و طبیعت منطقه ای که در آن زندگی می کنند هر یک برای برگزاری سنت های کهن آداب خاص خود را دارند.

صله رحم، دیدار با بزرگترهای فامیل، خوردن آجیل مخصوص، انار، شیرینی و هندوانه و از همه مهمتر «حافظ خوانی» و «گرفتن فال حافظ» تنها بخشی از رسم و رسومات این شب به یادماندنی است.

از آنجائیکه که صله رحم یکی از دستورات موکد دین مبین اسلام به مسلمانان است می توان نتیجه گرفت که دیدوباردید و گعده های خانوادگی در شب یلدا و باخبر شدن از احوالات بستگان به بهانه طولانی ترین شب سال، اتفاقا مورد تاکید و نظر دین مبین اسلام نیز هست.

اما امسال این شب که جایگاه ویژه ای در بین ایرانیان دارد مصادف شده است با ایام پایانی ماه صفر. ماهی که در روایات به ماه غم و اندوه اهل بیت علیهم السلام تعبیر شده است.

به عبارت دیگر یکشنبه و سه شنبه (۳۰ آذر و ۲ دی) ایام رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام رضا(ع) و امام حسن مجتبی(ع) است. ایامی که مردم شیعه ایران قطعا زمانی را برای شادی و جشن و پایکوبی به خود اختصاص نخواهند داد و ترجیح می دهند در مراسمات عزاداری و هیئات مذهبی سپری کنند.

یک پیشنهاد «یلدایی محمدی(ص)»

اما آیا برای مردمی که هم بر آداب و رسوم خود پایبندند و هم نمی خواهند به ارادت خود از اهل بیت علیهم السلام دست بکشند، هیچ راهی نیست؟!

برای این مهم یک پیشنهاد «یلدایی محمدی(ص)» داریم. پیشنهادی که با عمل به آن هم جایگاه و حرمت ائمه حفظ خواهد شد و هم ملت ایران به شادی های طولانی ترین شب سال خواهند رسید.

بنابر تقویم شب یلدا شب دوشنبه (یکشنبه شب) است. یعنی شب میانی بین دو شب شهادت و ایام عزاداری. اما دو شب بعد یعنی شب سه شنبه مصادف است با شب اول ربیع. شبی که پیامبر اعظم در مورد آن می فرمایند: «کسی که مرا به اتمام ماه صفر بشارت دهد او را به بهشت بشارت می دهم»

پس چه خوب است که جشن شب یلدا موکول شود به دو شب بعد که هم سابقه یک سنت دیرینه حفظ شود، هم هتک حرمت ایام عزاداری پیامبر اکرم صورت نگیرد و هم به نوعی مردم ایران آمدن ماه ربیع را به پیامبرشان بشارت دهند و اهل بهشت گردند

 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:یلدا، شب یلدا، چله، شب چله، یلدای محمدی،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 101

[ جمعه 28 آذر 1393 ] [ 18:59 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

حتما بخونید خیلی قشنگه 

خداوند ازعزرائیل پرسید: تابحال گریه کرده ای زمانی که جان بنی آدم را میگرفتی؟

عزرائیل جواب داد:یک بار خندیدم، یک بارگریه کردم ویک بار ترسیدم خنده ام زمانی بود

که به من فرمان دادی جان مردی رابگیرم، اورادرکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت:

کفشم راطوری بدوز که یک سال دوام بیاورد.. به حالش خندیدم وجانش راگرفتم گریه ام

زمانی بودی که به من دستوردادی جان زنی رابگیرم که باردار بود ومن او را دربیابان

بی آب وغذا یافتم سپس منتظر ماندم تا نوزادش رابه دنیا آورد وجانش راگرفتم دلم به حال

آن نوزاده بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم ترسم زمانی بودکه امرکردی

جان فقیهی رابگیرم که نوری از اتاقش می آمد هرچه نزدیک شدم نوربیشترشد وزمان

ی که جانش راگرفتم ازدرخشش چهره اش ترسیدم و وحشت کردم.... دراین هنگام خداوند به

عزرائیل گفت :میدانی آن عالمه نورانی که بود...؟ اوهمان نوزادی بودکه جان مادرش راگرفتی

من مسئولیت حمایتش را عهده‌دار بودم.... هرگزگمان مکن که با وجود من موجودی

دراین جهان بی سرپناه و تنها خواهد بود 


کپی فقط با درج منبع

 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:خدا، عزرائیل، مطلب مذهبی، مطلب باحال،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 88

[ جمعه 28 آذر 1393 ] [ 18:52 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

حتما حتما حتما بخونین: 


» دو زن در امریکا همزمان وضع حمل میکنن یکی دختر یکی

پسر به دلیل اشتباه مسولان زایشگاه نمیدونن کدوم بچه مال کیه ؛

بعد به ازمایش DNA متوسل میشن ولی در کمال ناباوری نتیجه 

تست دی ان ای هردو مشابه هم بوده و نتونستن تشخیص بدن کدوم

بچه مال کدوم زنه و کسی بهشون گفته که مشکل شما رو فقط مسلمانان

میتونن حل کنن و با یکی از علمای اسلام تماس میگیرن و ماجرا

رو میگن اونم راهنماییشون میکنه میگه از هردو زن مقداری شیر

بگیرید وبررسی کنید مقدار مواد معدنی و مغذی شیر هرکدوم

بیشتر بود اون مادر پسر و هرکدوم کمتر بود مادر فرزند دختر

است.چون (لذکر مثل حظ الانثیین )برای هر مذکر سهم دو

مونث هست طبق قران.و دیدند که دقیقا همینطوریه و شیر

مادری که دختر داشته موادش نصف زن دیگر است.

سبحان الله اینم از قران که با تکنولوژی به اثبات رسید. 


رسول الله "صلی الله علیه وسلم" میفرماید(بلغو عنی ولو آیه)) 


((از من تبلیغ کنید حتی اگر که یک آیه باشد)) 


و با فرستادن این پیام برای دیگران این پیام شفاعت روز

قیامت برای تو خواهد شد.

کپی فقط با درج منبع

 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:اشتباه شدن بچه ها، مطلب مذهبی]دو زن، زن آمریکایی، dna، بسیجی سلام،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 87

[ جمعه 28 آذر 1393 ] [ 18:48 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

دوست داری حافظه ات زیاد بشه؟؟ 


۱-مسواک بزن ,۲-روزه بگیر, ۳-قرآن بخون. امام علی(ع) 

می خوای کمر درد نگیری؟ 


نشسته شلوار بپوش.امام صادق (ع) 

🌼دوست نداری گوش درد و دندون درد نگیری؟؟ 


بعد از هر عطسه ای که می کنی بگو:الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمین عَلی کُلِّ حال .امام علی(ع) 

می دونی خداوند از چه چیز هایی بیزاره؟ 


۱-خوابیدن بدون نیاز ۲-خوردن در حال سیزی ۳-خندیدن بی جا 

🌼می دونی چه کسی ثواب شب زنده داران و عبادت کنندگان رو می بره؟ 


کسی که با وضو می خوابه .امام علی (ع) 

دوست داری رزق و روزی ات زیاد بشه؟ 


ناخن هات رو روز جمعه بگیر .امام صادق (ع) 

🌼میدونی خوابگاه شیطان کجاست؟؟ 


توی ناخن بلند .امام صادق (ع) 

می دونی روز قیامت چه کسی رو دست بسته میارن و جاش توی دوزخه؟ 


هر مردی که با زن نامحرم دست بده.پیامبر اکرم(ص) 

🌼می دونی چه کسی راه بهشت رو گم می کنه؟؟ 


کسی که وقتی نام پیامبر (ص)رو می شنوه،صلوات فرستادن رو فراموش می کنه.پیامبر اکرم (ص) 

🌼دوست داری گناه های چهل سالت محو بشه؟؟ 


هر صبح۱۰بار بر پیامبر صلوات بفرست 



اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

کپی فقط با درج منبع 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:آیا میدانید، مطلب باحال، زیاد شدن حافظه، بسیج،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 112

[ جمعه 28 آذر 1393 ] [ 18:39 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

آقا اجازه هست خانومتون رو نگاه کنم.....


جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کمبه خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،

مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت

و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه بی حیا مگه خودت خانواده نداری این چه حرفی بود که زدی هاااااااااا؟؟...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد،

همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین،

دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن،

من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم

... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود،

 

آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

(کپی فقط با درج منبع)          






طبقه بندی: دختر . پسر . حجاب، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:حجاب، خانوم، آقا، نگاه کردن، بسیجی سلام،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 96

[ پنجشنبه 27 آذر 1393 ] [ 10:22 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑه دﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ آﻭﺭﺩ. 

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮑﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ

ﻟﮏ ﻟﮏ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮐﺮد ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ آﻭﺭﺩ ﻭ ﻃﻠﺐ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﮐﺮﺩ

ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: همینکه ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ آﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ! 

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ﻧﺎﺩﺭﺳﺘﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺰﻧﺪﯼ

ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺒﯿﻨﺪ. 

و اينگونه است،دنیا پر از تباهی، نه به خاطر وجود آدمهای بد، بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب

کپی فقط با درج منبع

 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:گرگ و لک لک، داستان باحال، مطلب باحال، خیلی باحال،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 141

[ پنجشنبه 27 آذر 1393 ] [ 10:10 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

اﺯﻣﺮﺣﻮﻡ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎﺩﻭﻻ‌ﺑﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪﺑﻮﺩ؟ 

ﻣﺜﺎﻝ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺯﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯﻟﻄﻒ ﻧﯿﺴﺖ. 

ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: 

ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎﻥ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺪﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ 4ﭘﺴﺮﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎﺭﺍﺩﺭﺍﺗﺎﻗﯽ ﺣﺒﺲ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺷﻤﺎﺩﺭﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻭﻡ ﻭﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﻡ. 

ﺍﻣﺎﺧﻮﺩ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﻭﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ. 

ﭘﺴﺮﺍﻭﻝ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺪﺭﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻭﺷﺮﺍﺭﺕ 

ﭘﺴﺮﺩﻭﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﭘﺴﺮﺍﻭﻝ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺭﺍﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ﻭﺷﺮﺍﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﺪﻭﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﺪﺑﻪ

ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﯿﺎ ﺑﺎﺑﺎﺑﯿﺎ! 

ﭘﺴﺮﺳﻮﻡ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ‌ ﭘﺪﺭﺭﺍﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪﻭﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﻮﺩﺳﺮﮔﺮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ 

ﺍﻣﺎﭘﺴﺮﭼﻬﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﭘﺪﺭﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﺁﻧﻬﺎﺭﺍﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﮐﺮﺩﻥ

ﺍﺗﺎﻕ ﻭﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺎﻣﺪﻥ ﭘﺪﺭﻧﯿﺴﺖ ﺍﻭﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺍﻭﺭﺍﻣﯿﺒﯿﻨﺪﭘﺲ ﺑﺎﺧﻮﺩﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﻫﺮﭼﻪ

ﻫﻢ ﭘﺪﺭﺩﯾﺮﺗﺮﺑﯿﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭﭘﺪﺭﻫﻢ ﻣﺮﺍﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﺩﺭﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻨﺘﻈﺮﺁﻣﺪﻥ ﭘﺪﺭﻧﯿﺰ ﻫﺴﺖ 

ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺜﺎﻝ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺳﺖ ! 

ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎﻥ! 

ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﺍﺑﻬﻢ ﻣﯿﺮﯾﺰﯾﻢ 

ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺻﻼ‌ ﺁﻗﺎ ﺭﺍﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﺸﻐﻮﻟﯿﻢ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ ﻓﻘ ﺩﺭﻣﺴﺠﺪﺑﺴﺖ

ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﻗﺎﺑﯿﺎ ﺁﻗﺎﺑﯿﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﮐﺘﯽ 

ان شاءالله از عده چهارم باشیم

 

کپی فقط با درج منبع             






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:مرحوم حاج آقا دولابی، مطلب، بسیجی سلام، داستان، داستان کوتاه، مطلب باحال،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 95

[ پنجشنبه 27 آذر 1393 ] [ 10:0 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

.: تعداد کل صفحات 3 :. صفحه شماره صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد