close
تبلیغات در اینترنت
امام حسین

بسیجی سلام

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ بسیجی سلام خوش آمد میگویم ... در این جنگ نرم وظیفه مجموعه فرهنگی این است که هنر را تمام عیار و با قالبی مناسب به میدان آورد تا اثرگذار شود. مقام معظم رهبری

[ شنبه 18 ارديبهشت 1395 ] [ 15:36 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]






طبقه بندی: عکس نوشته،
برچسب ها:در عالم مجازی هم گناه نکنیم، عالم مجازی، یاحسین، امام حسین، فضای مجازی، سیاسی، عکس نوشته عالم مجازی،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 102

[ شنبه 23 خرداد 1394 ] [ 20:3 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]






طبقه بندی: عکس نوشته،
برچسب ها:عکس نوشته، عکس نوشته مذهبی، امام حسین، ظریح امام حسین،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 118

[ چهارشنبه 19 فروردين 1394 ] [ 13:39 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

(از زبان حال يك كربلايى)

ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ۲ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﮐﺮﺑﻼﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮﺻﺤﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﻣﺪﺍﺡ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﺿﻪ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﯾﻘﻪ

ﺍﻭﻥ ﻣﺪﺍﺡ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﺸﯿﺪ ﭘﺎﯾﻴﻦ ﮔﻔﺖ :ﻋﺒﺎﺱ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﺪﺍﺡ

ﺍﺭﻭﻣﺶ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﻌﺪ 25ﺳﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﺷﺪﻡ

ﺍﻻﻥ ﮐﻪ19 ﺳﺎﻟﺸﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮﮐﻤﺎﺑﺎﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺭﻣﻮﻥ ﺩﺭﺩﺵ ﻋﺒﺎﺳﻪ

ﺍﺯﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﮐﺮﺑﻼﺍﻣﺮﻭﺯ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﭽﺖ ﻣﺮﺩﻩ . ﺩﺭﻭﻍ

ﻣﯿﮕﻦ ﮐﻪ ﻋﺒﺎﺱ ﺣﺎﺟﺖ ﻣﯿﺪﻩ. ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻣﺠﻠﺲ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺖ. ﻓﺮﺩﺍﺵ

ﺗﻮ ﺻﺤﻦ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ ﭘﺎ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭﻣﺪ. ﺑﺎ

ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺍﻻﻥ ﻣﺪﺍﺡ ﻭ ﻣﯿﺰﻧﻪ .ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺍﻭﻣﺪﺟﻠﻮ۴ ﭘﺎﯾﻪ ﮐﻪ

ﻣﺪﺍﺡ ﺭﻭﺵ ﻭﺍﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ ﺑﻐﻞ ﺿﺮﯾﺢ

ﺑﺨﻮﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺑﺎﺷﻦ . ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﻏﻠﻂ

ﮐﺮﺩﻡ. ﻣﯿﮕﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﺪﺍﺡ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ . ﮔﻔﺖ

ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﮔﻔﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻥ ﺯﻧﺎﺗﻮﻏﺴﺎﻝ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﻥ

ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ1 ﺑﺎﺭ ﺑﭽﻤﻮ ﺗﻮ ﺳﺮﺩﺧﻮﻧﻪ ﺑﺒﯿﻨﻢ . ﻣﯿﮕﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ

ﮐﺸﻮﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺭﻭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺑﺨﺎﺭﻧﺸﺴﺘﻪ ﺳﺮﯾﻊ

ﺍﻭﺭﺩﻧﺶ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪ. ﭘﺴﺮﻣﻮﻭﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ

ﺍﻭﻣﺪﮔﻔﺖ ﺑﺎﺑﺎکمﯼ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺱ؟ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﮐﺮﺑﻼﺳﺖ. ﮔﻔﺖ ﺑﻬﺶ

ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻥ ﺑﮕﻮﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﮐﻤﺎ ﺑﻮﺩﻡ. ﯾﻪ ﺍﻗﺎﯾﯽ ﺍﻭﻣﺪﺗﻮﺧﻮﺍﺑﻢ

ﮔﻔﺖ .ﭘﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺑﮕﻮ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺁﺑﺮﻭﻡ ﺗﻮ ﮐﺮﺑﻼﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﭼﺮﺍ

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ






طبقه بندی: عکس نوشته، مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:از زبان حال يك كربلايى، کربلا، امام حسین، حضرت ابولفضل،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 51

[ پنجشنبه 04 دي 1393 ] [ 11:0 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

 






طبقه بندی: پایگاه شهید مدنی چاپشلو،
برچسب ها:پرچم، امام حسین، پرچم امام حسین در چاپشلو، چاپشلو،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 64

[ چهارشنبه 03 دي 1393 ] [ 16:42 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

اولين روزيكه امام حسين(ع)روزه گرفتندهمه اهل بيت دركنارسفره جمع شدند:

پيامبر(ص)روبه امام حسين فرمودند:حسين جان عزيزم روزه ات رابازكن.امام حسين فرمودند:

جايزه من چه خواهدبود؟پيامبر فرمودند:نصف محبتم رابه كسانيكه تورا دوست دارندميبخشم

حضرت علي(ع)فرمودند:پسرم حسين جان بفرما.باز امام فرمودند:جايزه من چه خواهدبود؟

حضرت فرمودند:نصف عبادتهايم براي كسانيكه عاشق توهستندحضرت فاطمه(س)فرمودند:

عزيزدلم افطاركن.امام حسين پرسيدند:جايزه شمابه من چيست؟حضرت فرمودند:نصف عبادتهايم

رابه كسانيکه برتوگريه ميكنندميبخشم.امام حسن(ع)فرمودند:برادرجان روزه ات رابازكن و

امام همان سوال راپرسيدندحضرت پاسخ دادند:من تاهمه گنهكاران را برتونبخشم به بهشت

نخواهم رفت.و درهمين حال جبرئيل برپيامبرنازل شدفرمود خداميفرمايد:من ازشماهامهربانتر

هستم وآنقدر كسانيكه عاشق توهستند رابه بهشت ميبرم تاتو راضي شوي

یاحسینﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ"ص"ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻮﺑﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﺯﻣﺸﺮﻕ

ﺗﺎﻣﻐﺮﺏ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ۴۰ﺭﻭﺯ ﺍﺯﻋﺬﺍﺏ ﻗﺒﺮﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪﺣﻀﺮﺕ ﻣﺤﻤﺪ"ص"ﻣﯽﻓﺮﻣﺎﯾﻨ

ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺷﻮﺩﭼﻬﺮﻩ کسیکه این حدیث رابه دیگران میرساند (منتهی الامال مرحوم شیخ عباس قمی) 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:امام حسین، داستان امامان، روزه،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 123

[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 18:6 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

همه شب تا به سحر خواب حرم می بینم

از غم دوری بین الحرمین غمگینم

کربلای تو مرا شهره ی شهرم کرده

کاش یک بار دگر کنج حرم بنشینم

چای روضه صحبتش از چای معمولی جداست

اهل چایی نیستم این نیتش صرفا شفاست

ما نمک پرورده این خاندان هستیم و بس

هرکسی سائل شود اینجا یقینا پادشاست

آرزو یعنی که با چشمای خیسم بنگرم :

پنج کیلومتر دیگر تا به شهر کربلاست





برچسب ها:کربلا، حرم، امام حسین،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 58

[ پنجشنبه 13 آذر 1393 ] [ 15:59 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]

انصافا بخونید ..........خیلی قشنگه 





روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) از یه قبرستانی داشت عبور،،، میکرد یه وقت دید از داخلو یکی از قبرها صدای نعره ای میامد امد بالای سر قبر پاش رو محکم زد رو زمین و فرمودند:ای بنده ی خدا پاشو وایسا. 
قبر شکافته شد یه جوانی از تو قبر اومد بیرون 
از تمام بدن این جوان آتش میزد بیرون، 
رسول خدا فرمودند:ای جوان تواز امت کدام پیامبری که اینقدر عذاب میکشی؟ 
عرض کرد یا رسوالله از امت شما 
پیامبر خیلی دلش به حال جوان سوخت 
پیامبر فرمود:تارک الصلات بودی؟ 
جوان گفت:نه یارسولله من پنج وعده نمازم رو به شما اقتدا میکردم 
پیامبر:روزه نگرفتی؟ 
جوان: یارسولله نه فقط رمضان بلکه رجب و شعبان و رمضان رو هم روزه میگرفتم. 
پیامبر فرمودند:ای جوان حج نرفتی؟ 
گفت:مستطیع نشدم 
پیامبر فرمود:جهاد نکردی؟ 
جوان گفت:چرا جانباز یکی از جنگ ها هستم 
پیامبر اکرم سرشو بالا گرفت و فرمود:خدایا من نمیتونم عذاب کشیدن امتم را ببینم به من بگو این جوان چرا ایقدر عذاب میکشه،،،؟ 
خطاب رسید یا رسوالله حقت سلام میرساند و میفرماید این جوان آق مادر شده تا مادرش رضایت نده عذاب همینه. 
پیامبر به سلمان، ابوذر و مقداد مفرماید برید مادر این جوان رو پیدا کنید. 
رفتند مادرشو پیدا کردند.یه پیرزن ضعیف و رنجور ومریض احوال بودند. 
رسول خدا باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر امد بیرون. 
پیامبر فرمودند:مادر ببین پسرت چطور داره عذاب میکشه.بیا از سر تقصیر پسرت بگذر و حلالش کن. 
مادر جوان:سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر دارم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن!!! 
تمام بدن این جوان آتش گرفت 
رسول خدا فرمودند:آخه زن این بچه مگه در حق تو چه بدی کرده ک تو لحظه ب لحظه داری نفرینش میکنی،،؟ 
عرض کرد یا رسولله من با زنش یه روز تو خونه مشاجره کردم، دعوامون شد،از راه رسید از من نپرسید همینجوری منو هل داد تو تنور آتش 
سینه ام سوخت،موهام سوخت، قسمتی از بدنم سوخت، زن ها منو از تو آتش کشیدن بیرون لباسهام رو عوض کردند. 
همون سینه سوختمو دردست گرفتم در حق پسرم نفرین کردم سه روز بعد مرد. 
رسول خدا فرمودند:ای زن میدونی که من پیغمبر رحمتم به خاطر من بیا از تقصیر جوانت بگذر. 
سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا به حق این پیغمیر رحمتت قسم میدهم ک لحظه ب لحظه عذابو ب پسرم زیاد کن ک کم نکن!!! 
رسول خدا به سلمان فرمودند:سلمان بدو 
سلمان گفت:چه کار کنم یا رسول الله،،؟ 
فرمود:برو به فاطمه ام بگو تنها نه علی هم بیاره، حسن و حسین رو هم بیاره. 
سلمان دوید رفت درخانه به فاطمه(س) گفت:بابات پیغام داده سریع بیایید. 
مادر ما زهرا(س) آمد، علی(ع) ، حسن(ع) و حسین(ع) هم اومدند. 
اول مادر ما حضرت زهرا(س) رفت جلو فرمودند:ای زن میدونی من فاطمه حبیبه ی خدا هستم 
گفت:آره 
فرمود:ای زن میدونی یه روزی میان در خونه منو،،، ای زن میدونی صدای ناله ی منو بین در ودیوار بلند میکنن،،؟ 
به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر. 
زن سرشو گرفت بالا صدا زد:خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن. 
دوباره آتش از بدن جوان زد بیرون. 
این بار امیرالمومنین علی(ع) رفت جلو و فرمودند:ای زن میدونی من علی ام،،؟ میدونی تو مهراب کوفه من تو خون خودم می غلطم،،؟ به خاطر من و آن لحظه بیا از سر تقصیر پسرت بگذر. 
زن گفت:خدایا به حق علی(ع) قسم میدم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن.......... 
نوبت رسید به امام حسن(ع).اومد جلو وفرمودند:ای زن میدونی من حسنم.جیگرم پاره پاره میشه،،؟ به خاطر من واون لحظه ای که جیگرم بر اثر زهر پاره پاره میشه بیا از سر تقصیر پسرت بگذر. 
زن گفت:خدایا به این غریب مظلوم تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن. 
نوبت رسید به آقای ما حسین(ع) 
اومد مقابل این زن ایستاد،ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و سرشو گرفته بود بالا و فرمودند:ای زن میدونی من حسینم 
میدونی منو تو کربلا با لب تشنه،،، 
به خاطر من بیا از سر تقصیر جوانت بگذر. 
زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست وپای حسین افتاد و عرض کرد:خدایا پسرمو به حسین بخشیده ام. 
پیغمبر خدا(ص)فرمودند: که ای زن چی شد،،؟ من رو تحویلم نگرفتی.فاطمه رو تحویل نگرفتی.علی روشو زمین زدی حسن رو دلشو شکستی،،، چی شد که حسین،،؟ 
عرض کرد:یا رسوالله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم دیدم فرشتگان در آسمان میگن ای زن مبادا دل حسین رو بشکنی،،،،، 




برچسب ها:حضرت محمد، امام حسین، امام علی، امام حسن، حضرت فاطمه،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 76

[ سه شنبه 11 آذر 1393 ] [ 17:51 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]