close
تبلیغات در اینترنت
خداوند و عزرائیل

بسیجی سلام

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ بسیجی سلام خوش آمد میگویم ... در این جنگ نرم وظیفه مجموعه فرهنگی این است که هنر را تمام عیار و با قالبی مناسب به میدان آورد تا اثرگذار شود. مقام معظم رهبری

حتما بخونید خیلی قشنگه 

خداوند ازعزرائیل پرسید: تابحال گریه کرده ای زمانی که جان بنی آدم را میگرفتی؟

عزرائیل جواب داد:یک بار خندیدم، یک بارگریه کردم ویک بار ترسیدم خنده ام زمانی بود

که به من فرمان دادی جان مردی رابگیرم، اورادرکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت:

کفشم راطوری بدوز که یک سال دوام بیاورد.. به حالش خندیدم وجانش راگرفتم گریه ام

زمانی بودی که به من دستوردادی جان زنی رابگیرم که باردار بود ومن او را دربیابان

بی آب وغذا یافتم سپس منتظر ماندم تا نوزادش رابه دنیا آورد وجانش راگرفتم دلم به حال

آن نوزاده بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم ترسم زمانی بودکه امرکردی

جان فقیهی رابگیرم که نوری از اتاقش می آمد هرچه نزدیک شدم نوربیشترشد وزمان

ی که جانش راگرفتم ازدرخشش چهره اش ترسیدم و وحشت کردم.... دراین هنگام خداوند به

عزرائیل گفت :میدانی آن عالمه نورانی که بود...؟ اوهمان نوزادی بودکه جان مادرش راگرفتی

من مسئولیت حمایتش را عهده‌دار بودم.... هرگزگمان مکن که با وجود من موجودی

دراین جهان بی سرپناه و تنها خواهد بود 


کپی فقط با درج منبع

 






طبقه بندی: مطلب و داستان و حکایت و شعر،
برچسب ها:خدا، عزرائیل، مطلب مذهبی، مطلب باحال،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 95

[ جمعه 28 آذر 1393 ] [ 18:52 ] [ سجاد عاشوری ]

[ نظرات () ]